جومونگ 64

آوریل 17, 2009 at 9:50 ب.ظ. 13 دیدگاه

ثابت کن که جومونگی

بالاخره جومونگ به مرز حمله میکنه و خبر این حمله هم به نارو میرسه …ولی توی ماهیت حمله کننده ها میمونن نارو جرات نمیکنه خبر حمله رو به تسو بده واسه همین خودشو بو با هم میرن سراغ تسو


تسو به خاطر کاری که بو کرده بهش پاداش میده و بو نمیدونه با این همه محبت چیکار کنه.تسو خبر حمله به جولبون رو به بو میده و میگه چون توبیشتر از بقیه با جولبون اشنا هستی میخوام فرماندهی رو بسپارم دستت.جومونگ هم بعد از انجام اولین ماموریت توی صحرا سو رو می بینه و دنبال رهبر دزدای دریایی میگردن…جومونگ میگه چون بعضی تاجرا با اونا کار میکنن باید از زبون اونا حرف

بکشیم…همین موقع ست که رهبرای ساچولدو که شاه سایه شونو با تیر میزد میرسن قصر و تسو یه جلسه رسمی تشکیل میده و میگه که میخواد به جولبون حمله کنه و اجازه شو از شاه هم گرفته


همه وزیرا صداشون درمیاد که مملکت پول ندره و سرباز کجا بود که ما بخوایم حمله کنیم ولی تسو قبول نمیکنه همون موقع شاه هم از پشت پرده میادش بیرون و میگه من خودم ته توی همه کارای وزیرا رو دراوردم و میدونم که وزیرمالیات چه پولی به جیب زده از این به بعد هر کی دزدی کنه پدرشو درمیارم.شاه دستور میده همه واسه جنگ اماده بشن


بویو توی گرسنگی و فقر شدیدیه برای همین تسو به کاهن میگه که میخواد محصولات مزرعه هایی که وقف خدایان شده رو برداشت کنه

هر چی کاهن خودشو میکشه و خفه میکنه که اینا مال خدایان هست و نمیشه تسو میگه تا الان این خدایان واسه ما کاری نکردن باید خودم یه کاری بکنم


بعد از حلسه شاه از وزیر اعظم تشکر میکنه و میگه فهمیدم که این همه سال واسه سه تا شاه کار کردی ولی یه ذره هم به فکر خودت نبودی


همینطور که ایندوتا مشغول تعارفن ،یوهوا درخواست ملاقات باشاه میکنه و از شاه میخواد اجازه بده بره پیش چومونگ

یوهوا میگه تا با چشم خودم نبینم باور نمیکنم


شاه میگه والا منم جومونگ رو دوستدارم بعدشم یه مدت دیگه قراره بین ما و جولبون جنگ بشه این وسط اوضاع خراب میشه که میترسم یه بلایی سرت بیاد..خلاصه از یوهوا اصرار و ازاون انکار که حال یوهوا دگرگون میشه و گریه میکنه و شاه هم به پاش میفته و میگه من میخوام همونجایی باشم که تو هستی و نمیذارم بری


یوهوا که خیلی کله شق تر از این حرفاست هر روز جلوی اتاق شاه بسط میشینه

بو حال و روز یوهوا رو میبینه ولی تردید میکنه که واقعیت روبهش بگه یانه


از اون ور جومونگ توی یه غذاخوری بین راه!، یه بازرگان رو میبینه و ظاهرا میخواد باهاش تجارت کنه ولی از طرف میخواد یه جوری اینا رو با رییس دزدای دریایی اشنا کنه


اتفاقا کسی که میز پشتی جومونگ نشسته یکی از همین افراده و دزدا خودشون زودتر از موعد میفهمن که جومونگ باهاشون کار داره



بالاخره جومونگ یه نامه ای از بازرگان جور میکنه و میره سراغ دریایی ها

وسط راه دزدا گیرشون میندازن و کت بسته میبرنشون خدمت رییس خان


تا جومونگ میگه من کیم همه میزنن زیر خنده و رییسه میگه جومونگ به خاطر محاصره حولبون نمیتونه تکون بخوره اون وقت اینجا چیکار میکنه؟


هر چی همه حلقشونو پاره میکنن که این جومونگ فایده نداره و طرف میگه تو اگه جومونگی باید بتونی مثل همون توی تیرکمون استاد باشی


یه کوزه گنده شراب بهش میدن میخوره و ماری بدبختو میبندن به درخت و یه بطری هم کنارش و یاعلی مدد


جومونگ چند بار میخواد بهش تیربندازه که به خاطر اثر مشر.. چشماش تار شده و نمیتونه


بالاخره چشما رو میبنده و یه تیری هم شانسی میندازه و میخوره به بطری


طرف بعد از این معجزه میگه که اینا از سربازای اوک جه هستن که اومدن ما رو بکشن یالاهمشونو بکشین...


Advertisements

Entry filed under: Uncategorized, اخبار سریال های کره ای, جومونگ, خلاصه سریال های کره ای, سریال جومونگ. Tags: .

پرونده بلوتوث رادان مصاحبه با بهاره رهنما

13 دیدگاه Add your own

  • 1. poriya  |  آوریل 18, 2009 در 7:56 ق.ظ.

    merccc ye alame,bara jumong,ye soal daram yasi jon,
    darbare emperatore darya,man taze kole ghesmatasho dl kardamo didam,vali ghesmate akharesh kheyli maskhare tamom shod,hala mikham bebinam bazam edame dare ya na.mese jumong ke ghesmate 2vomesho sakhtan!!!!

    پاسخ
    • 2. پیتزا  |  آوریل 18, 2009 در 8:21 ق.ظ.

      فعلا که مطلبی از اینکه ادامه دار باشه ندیدم

      پاسخ
  • 3. سارا و  |  آوریل 18, 2009 در 4:33 ب.ظ.

    شانسی نبووووووووووووووووووووووووود یاسی جون راستی این همه قسمت 64 بود؟؟؟؟

    پاسخ
    • 4. پیتزا  |  آوریل 18, 2009 در 6:53 ب.ظ.

      نه تکه اولش بود

      پاسخ
  • 5. روناک  |  آوریل 18, 2009 در 4:53 ب.ظ.

    مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییی خیلی خوب بود.دستت دردنکنه که خلاصه هارا انقدر قشنگ می نویسی.

    پاسخ
  • 6. ابوالفضل  |  آوریل 19, 2009 در 12:48 ق.ظ.


    واي خيـــــــــلي عاليــه و قشنـــــگه و به به و چه چه و از اينا به توان بي نهايت :mrgreen:
    براي اولين بار در عمرم خلاصه خوندم 😳
    به خودم گفتم برم اين خلاصه رو بخونم ببينم چيه ملت اين قدر براش ….ميزنن 🙄
    خلاصه اين كه خيلي مرسي و تشكر و اخرشي و از اينا 😀
    در ضمن قسمت بعدي رو هم زودتر بزار و منتظريم و از اينا 😆

    پاسخ
  • 7. سمان جوووووووون  |  آوریل 19, 2009 در 8:56 ب.ظ.

    بچه ها شماها همتون سرکارید

    پاسخ
  • 8. سمان جوووووووون  |  آوریل 19, 2009 در 9:09 ب.ظ.

    زیادوارد جزئیات نمیشم ولی بایه خلاصه خیلی کوچیک شروع میکنم

    هه موسو یکی ازبهترین شمیرزنان وتیراندازانه که طی اتفاقاتی با بانو یوهویا ازدواج میکنه هه مو که درفکرتشکیل یه دولت جدیدونجات اوارگانه بادوست خود گیوم وا که خودش ولیعهد بویو دوست صمیمیه خلاصه طی یه اتفاقاتی وقتی هه موسو برای نجات گروهی ازاوارگان رفته میفهمه بهش کلک زدن وهه موسو رو دستگیر میکنن وچشماشو کور میکنن وبانویوهویا میخواد بره پیشش ولی گیوم وا نمیزاره ومیگه اگه بری توروهم میکشن ولی یوهویا میگه من باید بهش بگم که ازش باردارم ولی گیوم وا نمیزاره خلاصه یوهویا برای نجات جون فرزندش مجبورمیشه با گیوم وا ازدواج کنه وجومانگ ما بزذگ میشه وطی یه سری اتفاق میشه جومانگ(به معنای تیرانداز ماهر)

    منبع : موبایل پارس:سایت رسمی تاجر پوسان وجومونگ

    بقیه در ادامه مطلب

    هه موسو یکی ازبهترین شمیرزنان وتیراندازانه که طی اتفاقاتی با بانو یوهویا ازدواج میکنه هه مو که درفکرتشکیل یه دولت جدیدونجات اوارگانه بادوست خود گیوم وا که خودش ولیعهد بویو دوست صمیمیه خلاصه طی یه اتفاقاتی وقتی هه موسو برای نجات گروهی ازاوارگان رفته میفهمه بهش کلک زدن وهه موسو رو دستگیر میکنن وچشماشو کور میکنن وبانویوهویا میخواد بره پیشش ولی گیوم وا نمیزاره ومیگه اگه بری توروهم میکشن ولی یوهویا میگه من باید بهش بگم که ازش باردارم ولی گیوم وا نمیزاره خلاصه یوهویا برای نجات جون فرزندش مجبورمیشه با گیوم وا ازدواج کنه وجومانگ ما بزذگ میشه وطی یه سری اتفاق میشه جومانگ(به معنای تیرانداز ماهر)

    همین موقع ها هم جومانگ وسوسونو ازهم خوششون میاد

    جومانگ وسوسونو میشن لیلی ومجنون همدیگه

    اما نه که به این دوتا خوشی نیومده تویکی ازجنگ ها جومانگ گم میشه وهمه فکرمیکنن جومانگ مرده سوسونو هم به خاطر اینکه زن برادر بدجنس جومانگ یعنی داسو نشه میره بامحافظش ازدواج میکنه ووقتی جومانگ پیدا میشه قیافش اینجوری میشه

    جومانگم میبینه دیگه کارازکارگذشته وبه خاطر اسرار بقیه میره با یه دختر خوب و خانم به اسم یه سویا ازدواج میکنه که البته این دختر بود که جون جومانگ رو نجات دادواین داسو نامرد سوسونو رو هم به عروسی جومانگ دعوت میکنه وبااینکه هردوشون ازدواج کردن ولی بازم دلاشون پیش همه اینم سوسونو که بیچاره داره از غصه میمیره

    اما دنیا همین جوری نمیمونه و جومانگ از قصر بویو میره تا خودش یه ملت جدید به وجود بیاره ولی پادشاه زنشو تو قصر به عنوان گروگان نگه میداره تا یه موقع جومانگ به بویو حمله نکنه

    جومانگ به دنبال راه پدرش میره که یه ملت تازه رو به وجود بیاره

    تواین وسطم سوسونو شوهرشو تویکی از جنگ ها ازدست میده ودوتا پسرش یتیم میشن

    مادر جومانگم هرطور شده زنو بچه جومانگو از قصر فراری میده تابرن پیش جومانگ ولی توراه یه اتفاقاتی براشون پیش میاد که همه فکرمیکنن سربازای بویو اونا رو کشتن وجومانگم کلی ناراحت میشه بیچاره حتی یه بارم بچشو ندیده بود خلاصه دیگه یه جریاناتی پیش میاد وبرای اینکه قبیله جومانگ وسوسونو باهم متحد بشن اونا باهم ازدواج میکنن وبعد ازسالها انتظار به هم میرسن البته جومانگ هنوزم به خاطر مردن زن وبچش خیلی ناراحته

    پادشاه جومانگ وملکه سوسونو

    ولی یه اتفاق دردناکم توی جشن اتفاق میوفته زن جومانگ (یه سویا)وبچش(یوری)بالاخره به قصرمیرسن ولی چه رسیدنی بیچاره یه سویا وقتی میبینه عروسی جومانگ وسوسونو به خاطر اینکه اتحاد بین قبیله ها بهم نخوره میره

    یه توضیح:یه سویارفت چون اگه میموند به خاطراینکه زن اول بود اون ملکه میشد ودراین صورت قبیله سوسونو موافقت نمیکردن براهمین یه سویاو یوری بی سروصدارفتن بدون اینکه اصلا کسی بفهمه اون اونجا بوده

    ۱۵سال میگذره وهمه به خوبی وخوشی زندگی میکنن وجومانگ حکومت کوگوریو روتشکیل داده وخلاصه خوشن واسه خودشون

    ولی ازاونجایی که خوشی به این سوسونوی بیچاره نیومده طی اتفاقاتی یه سویا ویوری(زن وبچه جومانگ پیدامیشن)

    همه ازپیداشدن اونا خوشحالن ولی پسرای سوسونو زیاد خوشحال نیستن احساس میکنن که یه رقیب تازه براشون پیداشده وپسربزرگ سوسونو که ازاین میترسه که یوری بخواد بجای اون ولیعهد بشه میخواد علیه جومانگ توطئه بچینه که سوسونو به موقع میفهمه وجلوشو میگره ونمیزاره کسی بفهمه ولی میبینه فایده نداره پسرضربه روحی بدی خورده وسوسونو یه تصمیم اساسی اما سخت میگیره

    سوسونو پیش جومانگ میره ویاد خاطرات گذشته میوفته وبه جومانگ میگه خوشحالم که هنوز عاشق منی ولی من باید ازاینجا برم اگه اینجا بمونم ممکنه اتحادمون بهم بخوره ازاونورم یه سویا میگنه نه من باید برم خلاصه سوسونو به یه سویا میگه توزن اول جومانگ ملکه شدن حق توئه من میرم ویه ملت جدیدروبه وجود میارم خلاصه سوسونو میره وجومانگ بعدازاون حرکت میکنه ومیره بالای تپه میره وازاون بالا رفتن عشقشومیبینه واینجوری ناراحت میشه وسوسونو هم بااینکه خیلی ناراحته ولی اون بادوتا پسراش میره ویه ملت جدید رو به وجود میاره وجومانگ درسن 40سالگی میمیره ویوری پادشاه میشه

    پاسخ
  • 11. amir  |  مه 23, 2009 در 10:30 ق.ظ.

    قبلا ها تند تند خلاصه می ذاشتی حالا که ما رو اسیر خودت کردی چرا ناز می کنی

    پاسخ
  • 12. مهربان  |  مه 24, 2009 در 4:27 ب.ظ.

    سلام
    ياسي جون

    ببخشيد البته نمي دونم چرا سوزن همه سايتها تو اين قسمت سريال گير كرده ايا شما اطلاعي داريد؟؟؟

    پاسخ
    • 13. پیتزا  |  مه 24, 2009 در 7:32 ب.ظ.

      چون یه نفر به نام صاحب وبلاگ پیتزا مینویسه بقیه لطف میکنن کپی میکنن

      پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


بازدید کنندگان

rank

دسته‌ها


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: