مصاحبه با بهاره رهنما

آوریل 17, 2009 at 9:55 ب.ظ. ۱ دیدگاه

گفتگوی بهاره رهنما و لیلا حاتمی درباره خانواده، فرزندان و فیلم «جاده انقلابی»؛

«آره مادر، من از این مدل قیافه کیت وینسلت خوش‌ام نمی‌آد!»

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

منبع سینمای ما – بهاره رهنما: ليلا حاتمي بدون هيچ توضيح اضافي زن تحسين برانگيزي است. بازيگر موفقي كه در طول نزديك به دو دهه حضور جدي و خاص، خودش را مستحكم كرده و بدون هياهو و شلوغي، هميشه انتخاب‌هاي درست داشته. ليلا براي من تداعي دختر محجوب‌هاي مدرسه را دارد. بين ما دخترها هميشه يكي يا دو تا هستند، آرام و درسخوان و زيبا و متفاوت كه همه بچه‌ها دوستشان دارند و با وجود خاص بودنشان حتي پيش خانم معلم، هرگز حس كينه يا حسادت را در آدم برنمي‌انگيزند بلكه آدم افتخار مي‌كند كه همچين دختري مال كلاس يا مدرسه ماست. وقتي براي مصاحبه به منزلش رفته بودم، چند عكسي كه از كودكي‌اش بر ديوار بود اين حس را كه هميشه نسبت به او داشتم بيشتر تقويت كرد. البته در كنار اين عكس‌ها، عكس مادري اتفاقا محكم و مطمئن با لبخندي كمرنگ اما عميق كه دو كودك را با هم در آغوش ظريفش جا داده بود وجود داشت كه اعتراف مي‌كنم اين تصوير دومي كاملا غبطه‌برانگيز بود، كي فكر مي‌كرد، ليلاي شكننده و عزيزدردانه سال‌هاي دور پاي چنين مسووليتي باشد. مادر دو كودك در اوج موفقيت حرفه‌اي؟ در واقع انتخاب جسارت‌آميزي است كه ليلا آگاهانه اين انتخاب را برگزيده، در تمام طول مصاحبه عجيب و مادرانه ما (چون با حضور فرزندان ليلا و دختر من فضاي مصاحبه كاملا عجيب شده بود) نوعي هوش غريزي و بالفطره در رفتار و كلام و جواب‌هاي ليلا وجود داشت كه در طول ديدارهاي گهگدارمان و نيز از پشت نگاهش وقتي بازي مي‌كند جرقه‌اش را ديده بودم اما هرگز اينچنين عميق احساسش نكرده بودم، به نظرم محبت او نسبت به من و حس مشترك مادر بودنمان نيز در ايجاد اين فضاي كمي عجيب براي اين بار صفحه من، بي‌تاثير نبود. در كنار اين هوش ذاتي ليلا، همزمان زن ساده و بي‌نقابي است و اين سادگي به نظر من يك جور انتخاب است از طرف ليلا چون اتفاقا او آدمي است كه انتخاب‌گر است و انتخاب‌هاي خوبي دارد پس سادگي او از سر بي‌خيالي و اينكه همين‌جوري آدم ساده‌اي باشد نيست از پس يك آگاهي و سليقه است، همانطور كه مادر بودنش يك انتخاب است و زندگي آرام خانوادگي‌اش! او از آن آدم‌هاي نادري است كه تكليفش با خودش و دنيا كاملا مشخص است و شايد ماحصل اين روشني اين حس آرامش و خوشي است كه وقتي كنارش نشسته‌اي به تو منتقل مي‌شود. روز مصاحبه ما همزمان با روزي بود كه عسل واكسن زده بود، با وجود كمك پرستار ليلا و پريا براي بازي كردن با ماني (پسر ليلا) باز هم رشته حرف ما مرتب بريده و وصل شد و البته ليلا با مهرباني تمام، حتي حواسش به من حسابي سرما خورده بود، برايم آب پرتقال آورد و پيشنهاد كرد چون زياد سرفه مي‌كنم روي كاناپه دراز بكشم و حرف بزنم و به همه اين شرايط عجيب اين را هم اضافه كنيد كه تلويزيون ليلا روشن نشد و ما كه از قبل از عيد كلي راجع به اينكه چه فيلمي ببينيم با هم حرف زده بوديم و دست آخر به «سونات پاييزي» رسيده بوديم، حتي نتوانستيم با هم فيلم ببينيم و البته در اين مورد به‌خصوص يعني خونسردي من و ليلا دست كمي از هم نداشتيم و با هم كمي فكر كرديم تا به اين نتيجه‌كه مي‌خوانيد رسيديم: جاده روولوشنري..

خب ليلا چيكار كنيم؟ اگر چهارشنبه آمده بودم هنوز وقت داشتيم اما من بايد تا فردا شب نهايتا صفحه‌ام را بدهم

بعد از تحرير: نشست اين دفعه فيلم ديدن من، روال و بخش‌بندي هميشه‌اش را ندارد. به دليل همان اتفاقات عجيب و غريب و غيرقابل پيش‌بيني كه افتاد و البته من را هميشه سر شوق مي‌آورد. از طرفي هم سعي مي‌كنم فضاي مستند در اين فيلم ديدن‌ها حفظ شود. فيلم ديدن با ليلا حاتمي اينگونه شد.

خب ليلا چيكار كنيم؟ اگر چهارشنبه آمده بودم هنوز وقت داشتيم اما من بايد تا فردا شب نهايتا صفحه‌ام را بدهم.

يك دقيقه صبر كن!

(با تلفن علي مصفا را مي‌گيرد كه راجع به مشكل روشن نشدن تلويزيون از او سوال كند، علي در جلسه است و صدايش تقريبا نمي‌آيد).

خيلي خب ولش كن، مهم نيست، راجع به فيلمي كه تو دوست داري و هر دو ديديم حرف مي‌زنيم.

آره، مي‌شه بيا راجع به اين فيلم‌هاي جديد حرف بزنيم،‌ تازگي‌ها چي ديدي؟

مهم اينه كه تو تازگيا چي ديدي و دوست داري، من اين اواخر كتابخوان‌رو دوست داشتم مثلا يا…

آهان، همون، اون يكي فيلم كيت وينسلت كه با دي‌كاپريو بود.

واي نه، تايتانيك.

نه بهار اون كه جديد نيست!

مي‌دونم، اون فيلمه كه يك زوج هستند كه كم‌كم روياهاشون رو از دست مي‌دن.

آره، من ديدم، خيلي هم دوستش داشتم.

من زياد نه، خب، خوبه ولي خصوصا كه راجع به زندگي خانوادگي هم هست چرا دوست داشتي فيلم‌رو؟

به نظرم تو اين فيلم وضع بشر كلا، آرزوهاش و اميالش خيلي خوب تصوير شده، خيلي ظريف، بدون اينكه بخواد حرفي رو، رو بزنه، حال بشر رو بطور كلي توصيف كرده.

اما به نظرم توي بيان كردن ظرايف وجود يك زن فيلم خيلي گويا نيست.

به نظرم به طور كلي به دغدغه‌هاي آدم‌ها پرداخته، نه فقط زن يا مرد اين حس بيچارگي آدميزاد رو خوب تصوير كرده. حال آدميزاد رو خوب وصف كرده، اينكه حتي وقتي خوشه، چقدر خوشيش غم‌انگيزه!

آره، اين حس عجيبه كه گاهي آدم مي‌فهمه تفاوت شادي و غم، اونقدرها كه ما فكر مي‌كنيم زياد نيست و در واقع دنياي آدم‌ها محدودتر از اونيه كه خودشون تصور مي‌كنن.

آره، در واقع تو مال هر جامعه و هر فرهنگي كه باشي نهايتا، حرف اينه كه آدميزاد هستي، خواسته‌هات و اميالت شبيه آدم‌هاي ديگه است.

اين فكر ترسناكيه اما، اينكه دنياي همه ما تهش اينقدر شبيه همديگه است آدم رو به پوچي مي‌رسونه، تفاوت هميشه اميد خوبي براي بقاست!

راست مي‌گي شايد تهش اين پوچي كه مي‌گي باشه اما خب نوع بيان اين فيلم كاملا بي‌طرفه، مثلا نمي‌دونم تو فيلم عيد (تله فيلم) حميد نعمت‌اللـه رو ديدي؟

نه.

خب، اين نگاهي كه مي‌گم كاملا توي آثار نعمت‌اللـه هم هست توي آثار اون هم اين وضع اسفناك آدميزاد رو مي‌بيني، البته مدلش مايوس كننده نيست يك اندوه شيريني رو به آدم منتقل مي‌كنه، من كاراشو خيلي دوست دارم.

اندوه شيرين، چه تعبير خوشگليه اصولا براي حس زندگي خانوادگي!

اين رو از جايي خوندم كه در تقابل لغت نوستالژي به عنوان معني بكار رفته بود، ببين نمي‌دونم، شايد چون خودم در شرايطي هستم كه خيلي تو فاز خانواده‌ام به اينطور چيزها دقت مي‌كنم، اين فيلم جاده روشلنري اتفاقا من رو ياد فيلم ديگه‌اي هم انداخت، 6 صحنه از يك ازدواج.

برگمان نه؟ من البته اون فيلم رو نديدم.

آره، حس اون فيلم هم شبيه اين بود يا شايد واسه من اينجوري بود.

ببين من نديدم اون فيلم رو. اما همين چيزي كه من دنبالشم توي كارهاي برگمان هست يك جور عمق انساني كه از سطح رفتارها فراتره!

به نظرم توي اين فيلم هم خيلي ساده روايت شده اما تاثيرگذاره!

خب بريم سراغ كيت وينسلت، به نظرم اسكار امسالش رو بخاطر كتابخوان برد، اما بازي‌اش تو اين فيلم هم تاثيرگذاره!

آره بيا غيبت كنيم مثلا غيبت همين كيت وينسلت رو، من كه هيچوقت از مدل قيافه‌‌اش خوشم نيومده.

آره مادر راست مي‌گي، خدا شانس بده تو فيلم شوهرش بازي مي‌كنه، اسكارم بهش مي‌دن(مي‌خندد)

(مي‌خندد) نه بخدا من شوخي نمي كنم، يك جورم مردونگي تو صورتش هست كه من دوست نداشتم، اما برعكس توي اين فيلم اذيتم نمي كنه، يك خورده هم تكيده شده، اصلا شايد چون پير شده ديگه باهاش بد نيستم. (خنده)

نه درست مي‌گي، پير شده اما مادر شده تو زندگي واقعي‌اش و اين كاملا تو يكي، دو سال اخير، جنس بازي‌اش رو به نظر من عوض كرده، خيلي موثره نه؟

مادر شدن؟ خب آره يك تجربه كاملا متفاوته براي هر زني!

تو هم الان كه دارم فكر مي‌كنم عمق نگاهت و يك چيزي توي جنس بازي‌ات بعد از مادر شدنت عوض شده، انگار آدم بعد از مادر شدن همه حس‌هاي دنيا تو دستشه، موافقي؟

آره خب، اصلا همه حس‌ها ريخته رو، دور و برته لازم نيست دنبالش بگردي.

برگرديم سر فيلم: پرداخت كاراكترها به نظرت چطور بود، مرد و زن خصوصا؟

آره ببين، نگاه مردانه، نگاه زنانه، منطق زندگي زناشويي خيلي واقعيه گاهي اوقات تو چيزهاي واقعي اطرافت مي‌بيني! اما اينكه چطور پرداختش كني و توضيحش بدي مهمه، اينقدر واقعي تصوير كردن همه چيز خيلي برام جالب بود. مثلا از نكات جالب فيلم اينه كه اگر دقت كرده باشي دختره دو تا بچه داره اما اوايل فيلم اصلا معلوم نيست كه اينها بچه دارند. يعني جاهايي رو كه لازم نيست بيخودي به ماجراي بچه نپرداخته.

آره اينو من هم دوست داشتم، به نظرم اصلا عدم تاكيد رو بچه‌ها ماجراي بارداري آخر فيلم و بچه‌سوم و كابوس شدن ماجرا واسه زنه رو پررنگ‌تر كرد.

يك چيز ديگه هم كه دوست داشتم، اين زمان فيلم بود چون تو برهه زماني است كه همه چيز يك جور ديگه بود، زندگي در جريانه دقت كردي مثلا هي تو طول فيلم سيگار مي‌كشن؟ هي زنه داره آشپزي مي‌كنه!

آره اين سيگاره كه به نظرم كار اسپانسرش زيپو بود، يك تعهد خاص روش بود اما بازم بگو، چرا زمان اين فيلم رو دوست داري؟ ذهنت درگير گذشته است يا چيزي توي اين گذشته برات دوست داشتنيه؟

آره خب، آدمي هستم كه گذشته رو دوست دارم، ببين تو مثلا خودت امشب مهمون داري. اما اينجا نشستي داري كار مي‌كني. شب هم بالاخره غذا از يك رستوراني، جايي جور مي‌شه، اما اون موقع‌ها هميشه غذا پخته مي‌شد توي خونه يك زندگي كلاسيك كه زنه خودش هم كارهاي خانه‌اش را صبح تا شب انجام مي‌دهد همه فيلم دارد دستش را با دستمال خشك مي‌كند اين چيزها ديگه وجود نداره نه؟

نه وجود نداره، از نوع انتخاب وسايل خونه‌ات هم معلومه دلبستگي به روزهاي قديم اون سبك زندگي داري، روزهايي كه توي اكثر خونه‌ها بوي غذا مي‌پيچيد!

(مي‌خندد) تازه سعي كردم كه مدرنش كنم، اما آره اون جور زندگي مثل قديما رو دوست دارم، يعني مي‌گم لابد خب يك حكمتي بوده كه آدما اون جوري اون همه سال در آرامش زندگي كردند.

اين نگرش رو اگر دختر علي حاتمي هم نبودي داشتي؟ يعني چقدر ذاتيه به نظرت؟

(فكر مي‌كند) آره به نظرم مقداريش مال خودمم هست ولي خب لابد نوع زندگي‌ام هم بي‌تاثير نبوده.

و شايد مامانت، ببين مثلا من مامانم خيلي مامان خونه بود و در دسترس همه ما، خونه ما زيادي بوي غذا مي‌اومد هر روز، من اما همچنين مادري نشدم من زياد در دسترس نيستم، يك كم سركشم واسه زن توخونه بودن حالا لابد باز عوض مي‌شد و پريا يك خانم تمام‌عيار از آب درمياد، گاهي ما زن‌ها در تقابل با تصوير مادرمون هستيم.

نه در اين مورد مامانم تقريبا در دسترس بود يعني زياد آدم بيرون خونه نبود از اين بابت‌ها ازش راضي بودم اما خب ما هم با هم تفاوت‌هايي داريم و گاهي تفاوت‌هاي عقيده!

اما مادرت زن پرشور و هيجان‌تريه از تو، درسته؟

درسته، اين هست اونقدر بهم هيجان داده كه من ديگه اهل هيجان نباشم.

حيف شد، سونات پاييزي رو نديديم‌ها، خيلي خب بگذريم پس معلومه اهل هيجان نيستي اما اهل تنوع چي؟

چرا، اونو خيلي هستم، گرچه گاهي اوقات از سرتنبلي حوصله تغيير شرايط رو ندارم.

خب ليلا بهتره تا پيمان و علي بعد از اين مصاحبه ما رو طلاق ندادند برگرديم به فيلم!

نه بابا، چرا اتفاقا حرفاي خوبيه!

خب پس سوالاتي رو كه اين اواخر ازت تو ذهنمه مي‌پرسم.

بپرس!

ببين اينكه ليلا حاتمي يك زندگي خانوادگي آرام و كلاسيك رو با دو تا بچه هم سن و سال داشتن انتخاب مي‌كنه، انتخاب يك چيز عاديه اما خود انتخاب براي آدمي مثل تو انتخاب غيرعادي و البته جسارت‌آميزيه، اين از علاقه تو به برگشتن به اون فضاي قديمي خانوادگي است؟

آره شايد، من زندگي رو اصولا به طبيعي‌ترين شكلش مي‌پسندم و اين زندگي به نظرم روال طبيعي‌شو داشته واسه من.

عجيبه اما من هميشه روح يك زن سركش‌تر از اين تصوير واقعي‌ات رو پشت نگاهت تو بازي مي‌ديدم.

شايد، شايد كمي هم اينجوري‌ام!

يا شايد اين، اون بخشي از وجودته كه انتخاب كردي كه مهارش كني؟

نمي‌دونم، من مي‌گم آدم بايد معمولي باشه.

و اين البته مي‌دوني كه چقدر كار سختيه، خوش‌به حالت كه انتخاب كردي و مي‌توني معمولي باشي، به نظرم اين معمولي بودن خودش خيلي ايجاد تفاوت مي‌‌كنه خصوصا در دنياي هنر كه همه دارن خودشونو مي‌كشن كه معمولي نباشن.

ممنونم، مي‌گم كه، همه‌اش فكر مي‌كنم لابد يك چيزي بوده كه سال‌هاي سال آدم‌ها طبق يك قواعدي زندگي آروم و خوبي رو تجربه كردند.

ايده‌آل‌هاي عجيب، غريب چي؟ مثلا كارهايي هست كه هنوز آرزوش تو دلت باشه و انجام نداده باشي يا اين چارچوب زندگي خانوادگي مهارت كنه؟

خب آره ايده‌ال كه هميشه هست، يا يك روياهايي كه وقتي بچه بوديم داشتيم طبيعتا هم اين زندگي با دو تا بچه فرصت خيلي كارهارو ازم مي‌گيره مثلا من از وقتي عروسي كردم ديگه خيابون و اتوبان جديد ياد نگرفتم ولي واقعا اونقدري نيست كه در تعارض كامل با زندگي باشه راستش هميشه مدل زندگي خانوادگي و زن و ‌شوهري هميشه الگوي اصلي‌ام بوده يعني هيچوقت اون رو به جاي اين نمي‌ديدم و اين تصوير با ايده‌آل‌هايم در تضاد نبودند.

اما تو واقعيت زندگي، كمي در تضاد هستند.

آره هستند؟ من مي‌گم اگر آدم بتونه خوب و درست تصميم بگيره مي‌تونه زندگي زناشويي خيلي مسير آدم رو عوض نكنه اگر آدم با عرضه باشه مي‌تونه، من هميشه فكر مي‌كردم اين طبيعي‌ترين كار دنياست كه آدم ازدواج كنه و بچه‌دار بشه، حالا در كنارش كار هم هست ديگه.

تو جواب‌هاي خيلي ساده به معماهاي پيچيده خلقت واسه خودت پيدا كردي كه البته شبيه يك جور نگرش درويشي و رندي در زندگيه، اينجوري آدم تكليف خودش و آدم‌هاي اطرافش‌رو مشخص مي‌كند.

جواب‌هاي احمقانه نه؟ (مي‌خندد)

من منظورم اين نبود. خودتم مي‌دوني كه باهوشي!

اما باور كن اون اولا همه فكر مي‌كردند از اين خنگا هستم.

نخير من هرگز چنين چيزي راجع بهت نشنيدم، گرچه گاهي اينطوري هم جالبه من كه خيلي خوشم مياد كه با اونچه به نظر مياد فرق داشته باشم و غافلگير كنم آدمارو، خب البته من از طرفداران هيجان هستم، اما راجع به تو، به نظرم تو از همون آدم با عرضه‌ها هستي كه نمي‌گذاري كارت و زندگيت در تعارض با هم قرار بگيرن، خب مي‌دونم خيلي با دقت و وسواس و زحمت كارت‌رو انجام مي‌دي و موفق هم بودي، شايد براي همين گوش شيطون كر يك نمونه از زني هستي كه كار هنري مي‌كنه اما مادر و همسر نرم و آرامي هم هست.

آره واقعا براي من اين دو تا در تعارض نيست گرچه خب وقتي سر كار هستم قطعا به اندازه الان كه حواسم بايد به غذا و وقت خواب و همه‌چيز اين دو تا بچه باشه ذهنم درگير نيست.

تو دو تا ترجمه فيلمنامه داشتي، به نظرت با اين دو تا بچه مي‌توني باز كار ترجمه بكني؟ (شب افتتاحِ جان كاساوتيس و گرترودِ كارل دراير)
توي زمينه هنرهاي تجسمي هم قبلا ترجمه داشتم، مصاحبه‌‌هايي با پيكاسو، كتابي است بنام شش مصاحبه‌ با پيكاسو، نمي‌دونم راست مي‌گي اين‌روزا كه قطعا نمي‌رسم به اين كار.

اون دو تا فيلمنامه‌رو خودت انتخاب كردي؟ خصوصا شب افتتاح‌رو خيلي دوست داشتم.

نه اون پيشنهاد صفي يزدانيان بود.

چه پيشنهاد خوبي، خب مي‌شد راستي اون فيلم رو هم ببينيم‌ها، پير شدن نسل ماها چه جوريه؟ تو بهش فكر كردي، موقعي كه ديگه نقش‌هايي رو بهمون پيشنهاد مي‌دن كه نشونه‌هايي از پير شدن ما داره؟ فكر مي‌كني باهاش كنار بياي؟

(فكر مي‌كند)

صبر كن، نگو، به نظرم اصلا فكري نيست كه درگيرت كرده باشه نه؟

نه راستش، زياد بهش فكر نكردم، خب لابد عوض مي‌شه شرايط نمي‌دونم، فكرم درگيرش نبوده.

خب اين جوابت نشون ميده ما ظاهرا هم‌سن و ساليم اما تو ذهنت خيلي جوونتره و البته آدم حسابي‌تري هستي كه از پيري كمتر مي‌ترسي شايد هم نمي‌ترسي خب ليلا يك سوال ديگه به نظرت زن و شوهر، توي اين فيلم عاشق همند؟

عاشق كه خب، همديگرو دوست دارند، عشق به اوت صورت شايد نباشه!

اصلا به نظرت عشق به اون صورت (مثل قصه‌ها) عشقي كه تكرار نشه هنوزم وجود داره؟

خب هم آره، هم نه، يعني مي‌گم ببين شايد تو يك زماني تصور كني كه خيلي مهم بوده ولي فكر نمي‌كنم كه اثرش باقي بمونه نه؟

نمي‌دونم حرفت در كل درسته، اما براي بعضي‌ها اين تاثير مي‌مونه و اذيت مي‌كنه.

در مورد اين مرد و زن فيلم، ماجرا خيلي جالبه و خيلي شبيه همه زندگي‌هاست. عشق هست، تنفر هست، رابطه بالا و پايين خودشو داره، اين مشكل پشت هم آمدن سكانس‌ها و داستان و اتفاق‌ها همه‌اش يك جور دور شدن و نزديك شدن پي در پي كه در همه زندگي‌ها وجود داره و البته اون دور شدن و غريبه شدن هميشه ايجاد جذابيت مي‌كنه.

آره، اگر اين جذب و دفع‌ها نباشه، زندگي از بين مي ره، درست مثل ضربان قلب، چند وقت پيش داشتم نوار قلب خودم رو نگاه مي‌كردم يكهو خنده‌ام گرفت، با خودم گفتم: آدم با اينهمه بالا و پايين ضربان چطور زنده است؟‌زندگي هم گاهي همينه نياز به اين اوج و فرودها تو ارتباط هست اصلا اون زندگي‌هاي زناشويي به ته مي‌رسد كه اين جذب و دفع‌ها تبديل به يك روند يكنواخت فقط دفع مي‌شه قبل از ازدواج هم كه بديهيه چون در هر حال اون غريبگي حفظ مي‌شه معمولا همه‌اش جاذبه است و بس! ممنونم ليلا خب برگرديم به زندگي معمولي من ميرم به مهمانداريم برسم تو هم كه الان ساعت غذا دادن به بچه‌هاته!.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

Advertisements

Entry filed under: بهاره رهنما, بازیگران ایران. Tags: .

جومونگ 64 داستان زندگی من

۱ دیدگاه Add your own

  • 1. سارا و  |  آوریل 18, 2009 در 4:31 ب.ظ.

    وای…..چقدر حرف زدن

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


بازدید کنندگان

rank

دسته‌ها


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: