راسته؟

آوریل 19, 2009 at 2:33 ب.ظ. ۱ دیدگاه

همه خاطرات فلامک جنیدی از حضور سر صحنه «کلاه قرمزی 88»؛
«راسته که مهران مديري ميليونره؟»

منبع

سینمای ما – فلامک جنیدی: چشم که باز مي کنم مي دانم که امروز روزم نيست. خواب بدي ديده ام. گردنم طبق تمام روزهايي که شب قبلش خوب نخوابيده ام، گرفته است. ولي اينکه بفهمي يک روز روزت نيست دليل نمي شود کارهايت را انجام ندهي پس راهي باشگاه مي شوم. جلوي آسانسور عمو قربان سرايدار مجتمع دارد با يکي از ساکنان جر و بحث مي کند. هيچ کدام جواب سلامم را نمي دهند. طبق معمول اين جور روزها جلوي باشگاه جاي پارک پيدا نمي کنم. دل به دريا مي زنم و جلوي تابلوي پارک ممنوع ماشينم را پارک مي کنم. در باشگاه تمام دستگاه هاي بدنسازي اشغال است. براي هر دستگاه بايد يک ربع منتظر شوي و هنوز پنج دقيقه نشده روي دستگاهي که مي بيني پنج نفر پشت سرت صف کشيده اند و چپ چپ نگاهت مي کنند. از کي تا حالا مردم اينقدر ورزش مي کنند؟، بعد از يک ساعت وقت تلف کردن بدون اينکه بدنم حتي گرم شده باشد از باشگاه مي زنم بيرون و دو سه متري مانده به ماشينم که برگه جريمه را روي شيشه ماشين مي بينم، موبايلم زنگ مي زند. شماره غريبه است. چرا بايد جواب بدهم. امروز حوصله خودم را هم ندارم، چه برسد به غريبه ها. جواب مي دهم به اين اميد که خبرنگاري باشد و من با جواب هاي سربالا بتوانم حرصم را سرش خالي کنم. آخر من گاهي آدم مريضي مي شوم. مخصوصاً در روزهايي که روزم نيست. آن طرف خط آقايي مي گويد قرار است براي عيد کلاه قرمزي ساخته شود. ازم مي پرسد دوست دارم يک روز را مهمان کلاه قرمزي باشم؟

روزم ساخته مي شود. امروز روز من است.

10 اسفند 87

مادرم کله سحر زنگ مي زند. در صدايش چيزي است که مي فهمم براي يک کار خاص زنگ زده. سردستي احوالم را مي پرسد. دو سه جمله يي درباره مهرانا خواهرزاده ام مي گويد که آخرش هم نمي فهمم سرما نخورده يا خورده و حالا خوب شده و بالاخره مي رود سر اصل مطلب؛ «راسته که قراره براي کلاه قرمزي بازي کني؟» به مادرم نگفته بودم. مي خواستم روز پخش يکدفعه من را کنار کلاه قرمزي ببيند و ذوق کند. ولي انگار اين روزها ديگر نمي شود کسي را ذوق زده کرد. روزنامه ها کار خودشان را کرده اند.

گويا کلاه قرمزي براي روزنامه ها هم مهم است.

2 فروردين 88

«مطمئني نوار تو دستگاه هست؟»، «بله خودم گذاشتم.»، «حالا يه بار ديگه هم چکش کن.»، «ضبط که مي کنه؟»، «حواست باشه روي قسمت هاي قبلي ضبط نشه.»، «انگار رنگ تلويزيون مثل هر روز نيست.» اينها حرف هاي هر روز نيم ساعت مانده به پخش کلاه قرمزي در خانه مادرم است. مهرانا به سفر رفته و از مادرم قول گرفته تمام قسمت هاي کلاه قرمزي را برايش ضبط کند؛ همه همه را از اول تا آخر همه هم با تيتراژ اول و آخر. گويا کلاه قرمزي براي مهراناي هفت ساله هم عزيز است.

7 فروردين 88

شب که به خانه برمي گردم، عمو قربان پاي آسانسور ضمن کمک دادن به آقاي تعمير کار براي راه انداختن آسانسور دارد برايش تعريف مي کند که چطور کلاه قرمزي از امين حيايي مي خواسته که بگذارد صحنه هاي عاشقانه فيلم ها را او جايش بازي کند و آقاي تعميرکار هم ريزريز مي خندد. گويا کلاه قرمزي براي عمو قربان سرايدار افغاني مجتمع مان هم جذاب است.

15 فروردين 88 تا امروز

اين روزها همه جا به غيراز سوال هميشگي؛ «راسته که مهران مديري ميليونره؟» سوال هاي ديگري هم ازم پرسيده مي شود؛ «جاي کلاه قرمزي، حميد جبلي حرف مي زنه ديگه، مگه نه؟»، «ايرج طهماسب خودش هم به خوش اخلاقي جلوي دوربينش هست؟»، «وقتي حميد جبلي جاي کلاه قرمزي حرف مي زنه کجا نشسته، زير مبله؟»، «صداي پسرخاله رو کي ميگه؟»

گويا به جز من، مهرانا، مادرم، عمو قربان و روزنامه ها يک چند ميليون نفر ديگري هم هستند که کلاه قرمزي را دوست دارند.

مي شود فکر کنم کلاه قرمزي برايم عزيز است چون ازش خاطره دارم. ولي مگر نبوده اند فيلم هايي که ازشان خاطره داشته ام و وقتي بعد از سال ها دوباره ديدم شان به نظرم رسيده به آن خوبي هم که فکر مي کردم، نبوده اند و پشيمان شده ام از ديدن دوباره شان.

مي شود فکر کنم کلاه قرمزي را دوست دارم چون حميد جبلي و ايرج طهماسب کارشان را بلدند و مي دانند چطور برنامه يي بسازند که به دل بنشيند. ولي مگر نيستند کسان ديگري که هر چند تعدادشان در تلويزيون کم شده است ولي کارشان را بلدند و موفق هم هستند اما اين اندازه کارهايشان به دلم ننشسته است. مي شود فکر کنم کلاه قرمزي را دوست دارم چون به من يادآوري مي کند قرار نيست هيچ وقت اشتباه نکنم. عيبي ندارد اگر گهگداري خودخواه شدم يا بدجنسي کردم يا حتي دروغ گفتم. که اگر عزيزانم به خاطر کارهايم دعوايم کردند معني اش اين نيست که ديگر دوست ندارند همان طور که آقاي مجري کلاه قرمزي را با همه اشتباه ها و ندانم کاري هايش دوست دارد و دعوايش هم مي کند. ولي مگر فقط کلاه قرمزي اينها را به يادم مي آورد. مي شود همه اينها باشد و اينکه من کلاه قرمزي را دوست دارم چون دوست داشتني است و خوشبختانه من هنوز ديگر آنقدرها مريض نشده ام که چيزهاي دوست داشتني را دوست نداشته باشم

.

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

Advertisements

Entry filed under: مرد دو هزار چهره, اخبار سریال ایرانی, بازیگران ایران. Tags: .

کارتن جومونگ در ایران سونگ ایل گوک در ژاپن1

۱ دیدگاه Add your own

  • 1. سارا و  |  آوریل 19, 2009 در 8:04 ب.ظ.

    آخی ناز بشی

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


بازدید کنندگان

rank

دسته‌ها


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: